تبليغاتX
من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست كنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگويد گل بشنود هر كسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یك دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی میكوبم و به یادش با قلم سبز بهار می نویسم ای دوست خانه دوستی ما اینجاست تا كه سهراب نپرسد كه دیگر خانه دوست كجاست
دل نوشته های من
هنوز جملات عاشقانه زیادی باقی مونده که به عزیزترینت نگفتی

 جملاتي زيبا از دکتر شريعتي

مي خواستم زندگي کنم ، راهم را بستند
ستايش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گريستم ، گفتند بهانه است
خنديدم ، گفتند ديوانه است
دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم !
***********************

زنده بودن را به بيداري بگذرانيم که سالها به اجبار خواهيم خفت   
***********************
در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست و آزادانه مرد.
***********************

انسان مجبور نيست حقايق را بگويد ولي مجبور است چيزي را که مي گويد
حقيقت داشته باشد
***********************

"خدايا چگونه زندگي کردن را به من بياموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت
***********************

"تهمت و دروغ"را دشمن سفارش ميدهد و منافق ميسازد و عوام فريب پخش ميکند
و عامي آن را ميپذيرد
***********************

  خدايا شهرت مني را که ميخواهم باشم قرباني مني را که: ميخواهند باشم نکن .
  ***********************

"زماني مصاحبه گري از معلم صداقت و صميميت دکتر علي شريعتي پرسيد :
به نظر شما چه لباسي را به زن امروز بپوشانيم ؟
دکتر علي شريعتي در جواب گفتند : نميخواهد لباسي بدوزيد و بر تن زن امروز نمائيد .
فکر زن را اصلاح کنيد او خود تصميم ميگيرد که چه لباسي برازنده اوست"
***********************

انسان به اندازه اي که به مرحله انسان بودن نزديک مي شود ،
احساس تنهايي بيشتري مي کند.
***********************

انسان عبارت است از يک ترديد. يک نوسان دائمي. هر کسي يک سراسيمگي بلاتکليف است.
 *********************** 
  
خدايا هر که را عقل دادي ، چه ندادي؟ و هر که را عقل ندادي ، چه دادي؟؟؟
***********************

با شيطان هم داستان شدم, تا در برابر هيچ آدمي, سر تسليم فرود نياورم.
***********************

هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود ، چيزي ياد نگرفتم . . .

***********************

یادش گرامی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/09ساعت 17:24  توسط محمد | 

این داستان تکان دهنده واقعی است!!!

امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد ...
 منصور با خودش زمزمه كرد ... چه دنیای عجیبی است این دنیای ما !
 یك روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

 ژاله و منصور 8 سال دوران كودكی رو با هم سپری كرده بودند.
 آنها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.
 بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد.
 منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.
 7سال از اون روز گذشت تا منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
 دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید.
 منصور كنار پنجره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی كه زیر برف تند تند
 به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می كرد.
 منصور در حالی كه داشت به بیرون نگاه می كرد یك آن خشكش زد.
 باورش نمی شد که ژاله داشت وارد دانشگاه می شد !

 منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد.
 ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟!
 بعد سكوتی میانشان حكمفرما شد.
 منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودی جدیدی ؟!
 ژاله هم سرشو به علامت تائید تكان داد.
 منصور و ژاله بعد از 7 سال دقایقی با هم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند
 درخت دوستی كه از قدیم میانشون بود جوانه زد.

 از اون روز به بعد ژاله و منصور همه جا با هم بودند.
 آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاهی تبدیل شد به یك عشق بزرگ،
 عشقی كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت.
 منصور داشت کم کم دانشگاه رو تموم می كرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول كرد طی پنج ماه سور و سات عروسی آماده شد و منصور و ژاله زندگی جدیدشونو آغاز كردند.
 یه زندگی رویایی زندگی كه همه حسرتش و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ كه خانه این زوج خوشبخت رو گرم می كرد.
 ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت ...

 در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد !
 منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دكترها از درمانش عاجز بودند. آخه بیماری ژاله ناشناخته بود.
 اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان ژاله رو هم برد و ژاله رو كور و لال کرد.
 منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشكان آنجا هم نتوانستند كاری بكنند.
 بعد از اون ماجرا منصور سعی می كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش كتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت ...

 ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغییر كرد منصور از این زندگی سوت و كور خسته شده بود و
 گاهی فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور می كرد !!!
 منصور ابتدا با این افكار می جنگید ولی بالاخره تسلیم این افكار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.
 در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معركه بودند و منصور را برای طلاق تحریک می کردند.
 منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار یه راست می رفت به اتاقش.
 حتی گاهی می شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمی زد !

 یه شب كه منصور و ژاله سر میز شام بودند منصور بعد از مقدمه چینی و من و من كردن به ژاله گفت:
 ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم.
 ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه ... منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت :
 من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتره بگم نمی تونم.
 می خوام طلاقت بدم و مهریتم .......
 در اینجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.

 بعد از چند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند كه روزی در آنجا با هم محرم شده بودند.
 منصور و ژاله به دفتر ازدواج و طلاق رفتند و بعد از ساعتی پائین آمدند در حالی كه رسما از هم جدا شده بودند.

 منصور به درختی تكیه داد و سیگاری روشن كرد.
 وقتی دید ژاله داره میاد، به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.
 ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم میرم و بعد هم عصای نابیناها رو دور انداخت و رفت.

 و منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد !
 ژاله هم می دید هم حرف می زد ...

 منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده !
 منصور با فریاد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازی كردی ؟!
 منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.
 وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دكتر و یقه دكتر و گرفت و گفت:
 مرد ناحسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم ؟
 دكتر در حالی كه تلاش می كرد یقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد ...
 بعد از اینكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضیه رو جویا شد.
 وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف كرد دكتر سرشو به علامت تاسف تكون داد و گفت: همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتیشو بدست آورد.
 همونطور كه ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.
 سلامتی اون یه معجزه بود !
 منصور میون حرف دكتر پرید و گفت: پس چرا به من چیزی نگفت ؟
 دكتر گفت: اون می خواست روز تولدتون این موضوع رو به شما بگه !
 منصور صورتشو میان دستاش پنهون كرد و بی صدا اشک ریخت چون فردای اون روز؛ روز تولدش بود ...

به نقل از DiaMethod

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/09ساعت 17:10  توسط محمد | 

یه سلام گرم به گرمی تابستون به شما دوستان

بالاخره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه امتحانات من هم تموم شد و

میتونم واسه یه مدتی هرچند کوتاه استراحت کنم

اما از شما چه پنهون اولا جونم به لبم رسید تا این دو ماه تموم شد

دوما با دیدن نتیجه امتحانات اساسی خستگی از تنم رفت

و سوم اینکه اون زمون که کتاب دستم بود و درس می خوندم همش خیالپردازی میکردم که اگه امتحاناتم تموم بشه چنین و چنان مینکم. اما الان که زمان تحقق اونا رسیده یا موقیت فراهم نیست یا حس انجام دادنش! الان اساسی کلافم که هیچ کاری واسه انجام دادن ندارم.

نمیدونم این مشکل منه یا واسه دیگران هم پیش میاد

به هر حال از الانم راضی ترم تا تجربه مجدد اون استرس ها و شب نخوابی ها(هرچند دوستام معتقدن که من هیچکدوم رو نداشتم)

امیدوارم اگه حسم اجازه بده یک آپ اساسی در خدمتتون باشم

به امید شادی همه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/09ساعت 16:32  توسط محمد | 

بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود *** این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟

مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده *** گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود !

خر به افراط زدم * ، گیج شدم قاط زدم *** قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود !

استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان *** دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود !

مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه *** به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود !

مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست *** خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود !

هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او *** چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود

رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو *** این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود

توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم *** خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود

با عرض پوزش تا آخر امتحانات از آپ خبری نیست

به امید پیروزی شما دوستان

برام دعا کنین

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/03/16ساعت 19:33  توسط محمد | 

اسمش فلمينگ بود . کشاورز اسکاتلندي فقيري بود. يک روز که براي تهيه معيشت خانواده بيرون رفت، صداي فرياد کمکي شنيد که از باتلاق نزديک خانه مي آمد. وسايلشو انداخت و به سمت باتلاق دويد.اونجا ، پسر وحشتزده اي رو ديد که تا کمر تو لجن سياه فرو رفته بود و داد ميزد و کمک مي خواست. فلمينگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدريجي و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، يک کالسکه تجملاتي در محوطه کوچک کشاورز ايستاد.نجيب زاده اي با لباسهاي فاخر از کالسکه بيرون آمد و گفت پدر پسري هست که فلمينگ نجاتش داد.
نجيب زاده گفت: ميخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگي پسرم را نجات داديد.
کشاورز اسکاتلندي گفت: براي کاري که انجام دادم چيزي نمي خوام و پيشنهادش رو رد کرد.
در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعيتي بيرون اومد. نجيب زاده پرسيد: اين پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پيشنهادي دارم.اجازه بدين پسرتون رو با خودم ببرم و تحصيلات خوب يادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآينده مردي ميشه که ميتونين بهش افتخار کنين” و کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمينگ کشاورز، از مدرسه پزشکي سنت ماري لندن فارغ التحصيل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمينگ کاشف پني سيلين معروف شد.
سالها بعد ، پسر مرد نجيب زاده دچار بيماري ذات الريه شد. چه چيزي نجاتش داد؟ پني سيلين. اسم پسر نجيب زاده چه بود؟ ” وينستون چرچيل “


+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/03/15ساعت 2:24  توسط محمد | 

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟


دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!

مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.

شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن


به نقل از : عصر ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/03/03ساعت 12:9  توسط محمد | 


خونه مون عیدا پر مهمونه

میرن مهمونا از اونا فقط

آشغالاشون به جا می مونه

کجاست اون کیوی ؟

چی شد نارنگی؟

کجا رفت اون موز ؟ خدا میدونه!

جعبه خالی شیرینی هنوز

گوشه طاقچه پیش گلدونه

عطرش پیچیده تا آشپز خونه

شیرینیش کجاست ؟ خدا میدونه

می رن مهمونا از اونا فقط

جعبه ی خالی به جا می مونه

از بس خونه رو به هم می ریزن

آدم مثل خر تو گل می مونه!!

یکی نیست بگه خداوکیلی

جای پوست پسته تو قندونه

قند نصفه ی عمو جون هنوز

خیس و لهیده ته فنجونه

حالا خداییش قندش مهم نیست

کنار اون قند نصف دندونه!

می رن مهمونا از اونا فقط

نصفه ی دندون به جا میمونه

پسته ی خندون ، بادوم شیرین

فندق درباز مال مهمونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت

که از این آجیل ، به غیر تخمه

واسه ما بعدها چی چی میمونه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/03ساعت 23:59  توسط محمد | 


خدایا! تقدیر هممون رو در سال جدید طوری قرار بده که در پایان سال موقع تحویل سال بعد بگیم سال گذشته چه سال خوبی بود.
ان شاءالله امسال یه کاری کنیم که از گذشته افسوس نخوریم


عید نوروز باستانی 1390 برهمه شما دوستان مبارک باد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/01ساعت 2:50  توسط محمد | 

 

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

  لازم است گاهی از مسجد، کلیسا  بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه ‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟ 

لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟

 و لازمست گاهی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/05ساعت 23:56  توسط محمد | 

با سلام

از این که دیر آپ کردم ببخشید. این مطلبی که تقدیم میکنم بیشتر جنبه طنز و کمی هم اطلاع رسانی داره و در نگارش مطالب سعی کردم نهایت ادب را رعایت کنم. اگه موردی صحیح نیست بهم بگین تا اصلاح کنم و اگه اصطلاحات دیگه ای به ذهنتون میرسه برام به صورت نظر ارسال کنید. در ضمن این هم بگم بعضی از معانی رو چون سعی کردم باادب بنویسم ممکن از معنی اصلی شون دور شده باشه.

با آرزوی شادی شما

 

فرهنگ لغت خیابانی

هپلی = کثیف

ایرانسل = ژیان سابق

پسر خاله = صمیمیت بیش از حد

دختر خاله = نام مستعار جی اف

قضیه حمار = کار بیهوده

آقا ایمنی = خسیس

سوژه بلوتوث = تصاویر مورد دار

آب هویج = دید زدن

مکان = جای امن

فنچ = کم سن

اند = سرامد در موضوع مورد بحث

سه = ضایع

اوسگل = دارای افکار مغشوش

قاط زدن = شاکی شدن

یزید = کار بدون توجیه

تک زدن = اعلام حضور از طریق تلفن

مخ زدن = جلب رضایت

اتو زدن = سوار کردن مسافر ویژه

پادادن = ابراز تمایل کردن

بلند کردن = رابطه داشتن

داف = دارای تیپ و استیل زیبا

تیکه = زیبا و خوشگل

سیستم = اوضاع و احوال – امکانات

بی اف = دوست پسر

جی اف = دوست دختر

قرار = وعده ملاقات

شوت = گیج و منگ

جفت کردن = ترسیدن

آویزون = وبال کسی بودن

چتر = کسی که همیشه میهمان است

هوار = مهمان ناخوانده و پرخرج

حال دادن = شاد کردن دیگران

خفن = اسرار آمیز

تریپ = شکل و قیافه

تریپ برداشتن = پز و اشوه

ولوم = سطح

خط یازده = پیاده طی کردن

جواد = بی ارزش

ستم = اعمال ظلم

سیت = خلاف

مامان = دوست داشتنی

یخ کردن = مات و مبهوت شدن

این = اصطلاحی جهت تایید

سربالا کردن = انجام جراحی بینی

شاسی بلند = دارای اندام مناسب

چاقال = پسری با ویژگی دخترانه

استیل = فیزیک بدنی

آپدیت = به روز بودن

تاپ = سطح بالا

سوژه = مورد

مانکن = اندام بی نقص

پیشی بیا منو بخور = لوس

پرچم = تو ذوق زدن

ضایع = خراب

بوی قرمه سبزی = ناپخته

اوپن = دست دوم

خراب = از کار افتاده

جلف = ناجور

هیدن = مورد دار

آمار گیری = کسب اطلاعات

جیم زدن = فرار کردن

زی زی = زن ذلیل

این کاره = ماهر

داشتن = مراقبت

خوراک = علاقه

پنیر = مخدر

قره قروت = تریاک

سی دی فوتبال = فیلم غیراخلاقی

گولاخ = قوی هیکل

آش خور = بی تجربه

مایه = پول

فردین = فداکار

تک پر = با یک نفر دوست بودن

شنا با مانع = کار نابخردانه

آبیاری گیاهان دریایی = رشته تحصیلی بی ارزش

چت = قفل بودن مغز

بچه خوشگل = بجه ننه

سنگین = پاکدامن

تلاوت = نصیحت

تز = فکر بی ارزش

اتوبوس = عمومی

راه دادن = اجازه دادن

تل دادن = اولین قدم دردوستی

دو در = دزدی

سرویس کردن = انتقام گرفتن

ختنه = عمل بینی

سیلیکون = جراحی زیبایی اندام

پارتی = جشن با حرکات موزون

آس = تک

تریپ لاو = عاشقانه

گاری چی = راننده نابلد

لایی = حرکات مارپیچ خودرو

لوستر = به رو خوابیدن

افغانی = بی اصل و نسب

بشقاب = ماهواره

نصاب = تنظیم کننده دیش

کلاس = پرستیژ

تابلو = عیان

اور = زیاد

لب تو لب = رفیق دیرینه

یول = نفهم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/28ساعت 22:13  توسط محمد | 

 

 با سلام و درود فراوان به شما

 با کمال تاسف باید بگم

 تا آخر امتحانات نمی تونم آپدیت کنم.

 پس تا اون زمان که  باز بتونم با مطالب جدید و جذاب در خدمت شما باشم

 خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/27ساعت 21:51  توسط محمد | 

       منزلگه عشاق دل آگاه حسین است           بیراهه نرو ساده ترین راه حسین است

              از مردم گمراه جهان راه مجویید        نزدیکترین راه به الله حسین است          

یاحسین (ع)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/15ساعت 15:11  توسط محمد | 

خبرسنگین و داغ و آ تشین بود
مرا تقدیر تلخی بر جبین بود

دلم در آرزوی دیـد نت بود
دلـت در حسرت دیـد ا ر ما بود

خطا از ما نبود و علت آن بود
که گردون با من و تو بی وفا بود

تقدیم به جواد عزیز و خانواده بزرگوارش

کسی که طعم محبت کشیده میداندمصیبتی  به جهان همچو مرگ مادر نیست

بدان به یادت هستیم        

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/10ساعت 10:18  توسط محمد | 

 

شهر الرمضان الذي انزل فيه القرآن

فرارسیدن ماه میهمانی خدا بر شما مبارک

برای دیدن جملات رمضانی برروی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/22ساعت 17:33  توسط محمد | 

گیرم بازم بیای

 گــیرم بــازم بیای و از عـــاشقی بخـونی           گیرم تا دنیا دنیاست بخوای پیشم بمونی

روز غـمم نبودی خوشیت با دیگرون بــود           مـن و به کی فروختی اون از ما بهترون بود

میای بیـــا غریبه حیف دیگه خیلی دیـره           حـــالا کـــه خـــاطراتت یکــی یکــی میمیره

کی گفته بود که تنهام وقتی تو رو ندارم           بـــازم می گم بــدونی منـــم خـــدایی دارم

برگشتی امــا انــگار تو باختی توی بازی          غرورتـــم شکستن به چیت داری می نـازی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/14ساعت 1:33  توسط محمد | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من (محمد) تو این وبلاگ سعی دارم مطالب جذابی با محوریت عشق تهیه کنم تا شما بتونید اونهارو به عزیزانتون تقدیم کنید.
از اینکه به من سر زدی ممنون
نظر یادت نره
یاهو


پیوندهای روزانه
سیاسی
سایت رشد
ماهواره ایرانیان
گالری عکس
جديدترين عكسهاي يوزارسيف
عکس های سوسانو
Think it over
فرانسه
باشگاه مهندسان ايران
همه نوع فال
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
مهر 1389
مرداد 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آرشیو موضوعی
شعر
عشقولانه
بامزه
celin dion سلن دیون
ویژه
مناسبتی
دیگر
سربازی
پیوندها
اینجا فقط لبخند بزن
محمد رضای عزیزم
وبلاگ آموزشی
اینجا بهشت توست....
مجله راه زندگی
ملکه طبرستان
Roshana
دل نوشته های مائده
سیامک
کلبه ی عشق
قبرستون دلنوشته ها
یاسی و شمال


جملات عاشقانه
فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس